Tag Archive | مرگ

..و مرگ ترا کم داشت

و مرگ ترا کم داشت با دستهای بو گرفته اش از خاک و سیاه روی غلتیده در حرمان تو کم شده بودی از میان سایه های فراری با کلاهخودی پر از هوای خواب تفریق موری از لشگر سیاه و وهم که تاب می خورد در انبوه نیست ها و نبودهات تا در موازات طوفان و […]

مرگم می خواستی و حالا من مرگم

سوراخ که کردی درد داشت. آنقدر شکل من بودی که از این سوراخ،  من آینه ی دردناک خودم بودم بی تو. گفتی شیرین است، تمام شیرینی ها از آنِ تو باد که این درد تلخ است. می سوزد، می کُشدم، زنده ام می کند، می کُشدم، حتا اگر چشم ببندم و لبخند بزنم که دوا […]

وقتی می شکند درست مثل آن است که

وقتی می شکند درست مثل آن است که با دست شکسته بنویسی، با پای شکسته بدوی و با دهان شکسته آواز بخوانی. وقتی می شکند و تکه تکه هایش روی صورتت پرت می شود، زخم می زند، در چشمانت می نشیند و از خون مردمکت می نوشد. فکرت را می خراشد و ….تمام می شود. […]

بعد از من این تو وُ…

همین امشب که زاویه های صدا و نسیم پر از شیونِ اجساد ِ بیدار است پای می کوبی و تلخی حاشیه ی ابروانت می خراشدم…می پراکند صبحی را که بر دوش خاک مُرد می خراشدم، می خراشدم زخمهای حافظه ای که سوخت زیر زانوان بندبندم می خراشدم… تا دیروز یک رودخانه مانده است و خروشی کز […]

تو این را نمی خوانی

–          کاهگلها هم بو گرفته اند                            می دانم : شبهای ما یکی نیست وَ این باران از آسمانِ صافِ تو نمی چکد —- خسته خواب می دید و شنهایش می ریخت از دهلیز بالا به دهلیز پایین قلب تهی می شد، پُر با شماره های شصت تایی —- : انگشت بریده ام، پسر این […]

خیال خفتگان خموش

It is exactly a month since I have had the last stroke. It was just a month ago when I was counting the minutes to kick the bucket and leave the whole world of my dreams for a better future and a united world, in which I would eventually sit back and watch my beloveds […]

آنچه شما نمی دانید – قسمت اول: آدمهای کاربردی

سلام! البته هنوز باید کمی فکر کنم. مدتهای مدیدی است که به معنی این کلمه می اندیشم و چیزی دستگیرم نمی شود. اینکه آیا واقعا اولین چیزی که آرزو می کنم سلامتی شماست، و یا  ریشه های نامشخص عربی من که نمی دانم کی و کجا به سرزمین اعراب وصل شد به من دیکته می […]