Tag Archive | شادیار

..و مرگ ترا کم داشت

و مرگ ترا کم داشت با دستهای بو گرفته اش از خاک و سیاه روی غلتیده در حرمان تو کم شده بودی از میان سایه های فراری با کلاهخودی پر از هوای خواب تفریق موری از لشگر سیاه و وهم که تاب می خورد در انبوه نیست ها و نبودهات تا در موازات طوفان و […]

مرگم می خواستی و حالا من مرگم

سوراخ که کردی درد داشت. آنقدر شکل من بودی که از این سوراخ،  من آینه ی دردناک خودم بودم بی تو. گفتی شیرین است، تمام شیرینی ها از آنِ تو باد که این درد تلخ است. می سوزد، می کُشدم، زنده ام می کند، می کُشدم، حتا اگر چشم ببندم و لبخند بزنم که دوا […]

فقط سکوت کنید، این من ام

.نشسته بود و نگاهم می کرد. نه! من نشسته بودم و او نگاهم می کرد. هنوز هم رد می شود و سرم که پایین است نگاهم می کند.  من را می بیند، خودم را می بیند، همانگونه که هستم نه آنگونه که می خواهد. محو است. و من همین را دوست می دارم. دیدن خودم […]

در این حوالی که تویی – شورش رها

در این حوالی که تویی در این هوا که می سوزد آسمان به سینه کش دریا که چشم می شود می شورد و تو باز از بین صخره ها الاهگان را شرم می زنی بر می خیزی و هزار موج در تو عبور می کند می نشانی سیاه بر سیاه از خاک پر شده از […]

وقتی می شکند درست مثل آن است که

وقتی می شکند درست مثل آن است که با دست شکسته بنویسی، با پای شکسته بدوی و با دهان شکسته آواز بخوانی. وقتی می شکند و تکه تکه هایش روی صورتت پرت می شود، زخم می زند، در چشمانت می نشیند و از خون مردمکت می نوشد. فکرت را می خراشد و ….تمام می شود. […]

صدای آتش

رُسته گوشواره، گوش بر گوش سینه کشیده بر شیون، آسفالت شهر، گِل در سر رُسته رُسته ای بر آواز سکوت خورده و خون چکانده آواره ام کرده ای، شکایتِ شب تو انقلاب پوسته های زیرین خاکی و باد کاشته ات، کِشته بر مرداب زبان زده ای بر دریچه های مرگ من، و رستنگاه نقض مساوات […]

مثلث من مربع شده است

دوباره بازگشته ام به کار. کاری شبانه روزی. حالا دغدغه ی نان و هراس در خیابان ماندن و تن شدن بیش از تنهایی و فریاد شدن است، اعتراف می کنم. دیگر به در خیابان ماندن و راه رفتن تا صبح و جاده پیمودن عادت کرده ام. اینگونه هر بیقراری ام پاسخ می گیرد، زمین با […]