Leave a comment

مرگم می خواستی و حالا من مرگم

سوراخ که کردی درد داشت. آنقدر شکل من بودی که از این سوراخ،  من آینه ی دردناک خودم بودم بی تو. گفتی شیرین است، تمام شیرینی ها از آنِ تو باد که این درد تلخ است. می سوزد، می کُشدم، زنده ام می کند، می کُشدم، حتا اگر چشم ببندم و لبخند بزنم که دوا نمی خواهم. درد دارد و سوراخ است. و این حفره را که پر کرد، پرم کرد از من. از منی که خود من بود و می شد دوستش داشت، می شد دیدش و چشم نبست. کم بود و زیاد بود و من بود و همینی که بود قابل دوست داشتن بود. و وقتی چشمهایش را از من دزدید که پر از اشک بود، می دانستم حادثه ای رخ داده است که شاید هرگز تکرار نشود. تو هنوز با آن درد هستی، و من از خودم پر شده ام با تمام دردی که نمی بینی و اصلا دوست داشتنی نیست.

 

image

Advertisements
Leave a comment

فقط سکوت کنید، این من ام

.نشسته بود و نگاهم می کرد. نه! من نشسته بودم و او نگاهم می کرد. هنوز هم رد می شود و سرم که پایین است نگاهم می کند.  من را می بیند، خودم را می بیند، همانگونه که هستم نه آنگونه که می خواهد. محو است. و من همین را دوست می دارم. دیدن خودم در چشمهایش من حرف نمی زنم، طبق معمول. و این همارگی ثانیه ها که من را در او چند برابر می کند تمام حرفهای دنیاست.  و وقتی چشمهایش را اشک می شوید، تکثیر می شوم  روی تمام ابرها، آسمان «من» می شود و من برهنه تر از همیشه دیده می شوم. دوست داشته شده ام، آنگونه که من ام.

در لحظه ایستاد آسمان

و پر شد وسعت دم کرده ی شب

از زوزه های درنده ی ستاره و ماه

پیشانی ام زمین خورد و

سایه ای بر خاک، اشک

سوار باد شده بودی

انگار آسمان رنگ تو را می شناخت

و تاب می داد بر سر سبزه ها

تا سر بجنبانند و از هجوم گلوله ها

فرار کنند در مسیری

که پای در پیله بسته بود

آن روز هرشب تکرار می شود

باد می وزد و حجم می کند

می رود لای پرهای زیر سرم

صدا می زند شبنامه ها را

بغض می گیرد خواب را و می میرد

سکوت و خط  پای کشیده ات.

رفته ای و اینجا

تمام شقایق ها با چشم باز می خوابند و

باران

با عطر وحشی هوای مرداد

می میرد روی شیشه های راه دار

روی علفهایی که

صدا می زند

تن ماسیده ی آفتاب را

بر خاک آب خورده ی مست

می چکد آلوده از هوشهایی که پرت کردیم

در هوا چرخ زدند و

یک پاره بر پرده های خواب رفته کوفتند

تو رفته ای و باد

سر بر شانه های بیدها گذاشته است

می شمرد ستارگان فرو ریخته را

در باران پلکهای باز شب

که ملتمسانه لمس بیشماری مرگ را

صدا می زنند

باد می خورد به باران و

شیشه سکوت می کند

تو تجاوز می کنی از نم دیوار

ته نشین می شوی

در کف حافظه و زمین

یکباره می گیرد آستین ماه را

که بمان.

Leave a comment

همیشه دیر می رسم

گاهی یک تلنگر کافی ست وقتی فشارها آنقدر جدی ست و از هر سو که نفس نمی توانی بکشی. دوباره جابجا شدم. در همین جابجایی، یک باره دیدم نفسم بالا نمی آید. روی زمین پهن بودم که همخانه ای م آمد و نگران شد. گفتم از فرط استرس تپش قلب دارم. برایم نوشابه آورد و گفت میخواهی حرف بزنی؟ من حرف نمی زنم. چند شب پیش می خواستم بالاخره با نزدیک ترین و معتمدترین کَسم حرف بزنم، اما نبود. نشد باز. آینه ماند و من و سکوت. یک ساعت نگذشته بود که پیام آمد. بلافاصله رفتم سراغ فیس بوکم. دیروز از عزیزی پیامی داشتم که به خاطر تمام همان گرفتاریها حتا باز نکرده بودم. حالا او نیست. او نیست. همین یک تلنگر کافی بود. و بعد دوباره من و آینه و فریادهای سکوت. و من همیشه دیر می رسم!
و بعد تو زنده شدی. همیشه بد موقعی زنده می شوی. بد موقعی. من وقت ندارم و نمی فهمی. زنده شدی و یکباره بوی تند گوشت سوخته همه ی اتاق را پر کرد. چشمهایت پر خشم بود، من سوار ماشین می شدم و زنگ زدی: شادیار، می آیی اینجا. من همیشه کار داشتم. همیشه سرم شلوغ بود. همه ی آدمهای دنیا مهم بودند و تو، فقط ادعا می کردم برایم مهمی، ته صف بایست. من باید به داد تمام دانشجویان دانشگاه می رسیدم، باید سر از تمام دفاتر دانشگاه در می آوردم، با تک تکشان حرف می زدم، باید تمام بچه های دنیا را با سواد می کردم، هر جا هر حادثه ای بود می رفتم. من متولی تمام دنیا بودم. و تو، بهتر است کمی استراحت کنی. نه شقایق جان. امشب نمی رسم. باشه برای یه روز دیگه. بعدشم تازه دیروز اونجا بودم. نه من وقت ندارم. برای تو وقت ندارم. فردا غسال خانه می بینمت. فردا دیگر در غسال خانه هم نمی شد تو را دید. بوی گوشت سوخته می دادی. صورتت جا به جا شده بود. من دیر رسیده بودم. من همیشه دیر می رسم.

چهارده سال گذشته، و من هنوز دیر می رسم، و آخر من می مانم و آینه و سکوت و صورتم که جا به جا شده است.

Leave a comment

بردگی استبداد یا بندگی ناسیونالیته؟

این دو عکس به فاصله چند روز از هم منتشر شده اند.

اولی، عکسی از تجمع اتحاد اکراد و آشوریان در بزرگداشت روز شهدای قتل عام سمیل در شهر اربیل عراق است. قتل عامی که اکراد و ایزدیان عراق نیز در آن دست داشتند. برای اطلاعات بیشتر پیش از قضاوت به این لینکمراجعه کنید: http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/2013/08/130808_u06_ashurian_samil_shadyar.shtml

از سایت تلویزیون ایشتار، تلویزیون آشوریان در عراق

از سایت تلویزیون ایشتار، تلویزیون آشوریان در عراق

دومی، سخنرانی یوناتان بت کلیا، نماینده آشوریان ایران در مجلس شورای اسلامی و دبیرکل اتحادیه جهانی آشور، در مراسم اختتامیه جشنواره تموز در ارومیه است. یوناتان بت کلیا، در بسته شدن کلیسای انجیلی شهرآرا، و دستگیری کشیشان وکلیسای جماعت ربانی تهران و خلع لباس کشیشان، دستگیری نوکیشان و آشوریان در ارتباط باآنها، حذف آشوریانی که به علت ازدواج یا تغییر دین و خروج از مسیحیت تحت هیچ یک از کلیساهای پاتریارکی قرار نمی گیرند، و همکاری با اطلاعات سپاه نقش اصلی را ایفا کرده و می کند.

موز در ارومیهیوناتان بت کلیا در مراسم اختتامیه جشنواره ت

عکس اول طی این چند روز در شبکه های اجتماعی هیاهوی بسیاری در بین آشوریان ناسیونالیست برپا کرده است. احزاب چپ و چپ میانه ی آشور را که با احزاب کرد در عراق و سوریه پیمان بسته اند را متهم به خیانت می کنند و به بهانه ی حمله ای که اخیرا تعدادی از کردهای ایل زباری به روستاهای آشوری کرده اند، پیشینه ی دشمنی اکراد با آشوریان را دوباره مطرح کرده، و بحث بر سر بازپس گیری سرزمین هایشان از اکراد را با رویکردی شوونیستی و آنتی عرب- آنتی کرد را از سر گرفته اند. این در حالی است که در برابر سرکوب و تحت فشار قراردادن آشوریان مخالف حکومت اسلامی در ایران، هیچ اعتراضی به یوناتان بت کلیا، سرسپرده ی جان نثار ولایت فقیه نمی کنند و وی را قدر می نهند!

Leave a comment

در این حوالی که تویی – شورش رها

در این حوالی که تویی

در این هوا که می سوزد آسمان

به سینه کش دریا که چشم می شود

می شورد و تو باز

از بین صخره ها

الاهگان را شرم می زنی

بر می خیزی و هزار موج

در تو عبور می کند

می نشانی سیاه بر سیاه

از خاک پر شده از چشم

من هنوز انتظار می مانم و

آسمان که تکیه می دهد

به آن حوالی که تویی

نه، دلم تنگ نمی شود

موج می خورد و خون

بر اندام تکه می شود

آسمان خاک می شود

و تو باز تکرار سهو پروازی

در غرق ستارگان بی خواب

که نمی یارندم به یک لحظه خموش

آفتاب نمی شود و آتشت

تمام دریا ها را می برد

در آن حوالی که تویی

شهر در یک ناقوس می شکند

خواب در هر پلک،

نگاه می کنی و آسمان دو شقه می شود

در شورشی که کف می کند، رنگ می بازد و با دهان پر

خاک می شمارد

مرگ می خواهی بودنم را

مرگ می خواهی صدای امواجم را

گوشَت را گرفته ای و با چشم

شورترین حرف خیس خورده ی آسمان را

به تنم می پاشی

همین ساحل که پست می کِشدت

و می خواباندت به بستر مرجان ها

بگو بگو چقدر خواب ستاره های غرق شده می بینی

در آن حوالی که تویی؟

می خوانمت روزی

هزار بار اندوه

هزار خواب انبوه

و چیزی در آسمانت لق می شود

تاب می خورد بر اساطیر اقیانوس

بر جزیره های تشنه ی آن دور

بر انتهای من که از من

بالا می رود در التهاب آب

در آغوش آتش و خور و خاک

در این هوا که نه من تن می دهم

به موجهای مرگسا و

نه تو سر می نهی به سینه ی کشیده ی خیس

بر این نهایت آغاز که من را می کشد

برهنه پا و خون مرده

زمین تو را نشانده بر زورق تمام دریاها

و می کشدت تا به ابد به پشت

من نگاه می شوم و سجود ستاره را

به چشم می گیرم

و هر زمان از هر صدف می پرسمت

دهان بگشا و بگو

کدام خاک خشم خور را بلعید

و مرا کشاند سینه خیز

به این حوالی که تویی

شورش رها- امرداد 92 – دریای سیاه

Image

Leave a comment

وقتی می شکند درست مثل آن است که

وقتی می شکند درست مثل آن است که با دست شکسته بنویسی، با پای شکسته بدوی و با دهان شکسته آواز بخوانی. وقتی می شکند و تکه تکه هایش روی صورتت پرت می شود، زخم می زند، در چشمانت می نشیند و از خون مردمکت می نوشد. فکرت را می خراشد و ….تمام می شود. تصویر تو وقتی شکست، تو مُردی آنگونه که ندانی و در تکه های خون ماسیده ات خودت را تکرار کردی آنگونه که نشناسی. تو مُرده ای و شکسته هایت استفراغ رشدیافته ات از من است و در من.

»..می فهمید؟ البته که نمی فهمید. من در حصاری از انواع نفهمها زندانی ام. ظلم در اینجا ریشه دارد. همه. همه. حتا آنهایی که دم از آزادی می زنند. دم از حقوق بشر می زنند. دم از مساوات حقوق زن و مرد می زنند. برای دستهای کارگران شعر می گویند، برای تن زخمی کودکان شعار می دهند، برای رنجهای زنان وطنشان سینه ستبر می کنند. آنها نفهمتر اند. دست تک تک شان یا به خون آلوده است یا به ظلمی که دائما به فراموشی می سپارند. اگر تنها یک نفر بود که درد این مردم را بفهمد، من هم می نشستم پشت کامپیوترم و ساعتها مقاله های دوزاری می نوشتم و خودم را با دنیای مجازی سرگرم می کردم. و چقدر ارضا می شدم از اینکه انسان بزرگی هستم، آزاده هستم، و به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جا و هیچ سازمانی تعلق ندارم. یک انقلابی ام که تنها دوستان پلتاکم برایم هورا می کشند و رفقای فیس بوکی لایکم می کنند. و دنیا، و درد و رنج مردمی که مسخ اند همه با این چند خط روزانه ی من حل می شود. هر روز پتیشنهای مختلف را امضا می کردم تا اسمم در لیست تمام حرکتهای نمادین آزادیخواهی باشد، مبادا جا بمانم. اما کسی نیست. حتا یک نفر. و اگر من هم بنشینم و عکسهایی را که از گل و بوته های دشت ارغوان و لاله های واژگون به دیوار زده ام نگاه کنم و پُز بدهم که ان یکی را در سفرم به ویتنام و آن دیگری را در دیدار رفیقی در بوینوس آیرس انداخته ام تنها امیدی که برای نجات دارم نا امید خواهد شد. چرا نمی فهمید؟ من چیزی برای از دست دادن ندارم که به خودارضاییهایی از این دست بپردازم. …»

از داستان «ویرجینیا در آتش »- شورش رهاImage

Leave a comment

صدای آتش

رُسته گوشواره، گوش بر گوش

سینه کشیده بر شیون،

آسفالت شهر، گِل در سر

رُسته رُسته ای بر آواز

سکوت خورده و خون چکانده

آواره ام کرده ای، شکایتِ شب

تو انقلاب پوسته های زیرین خاکی

و باد کاشته ات، کِشته بر مرداب

زبان زده ای بر دریچه های مرگ

من، و رستنگاه نقض مساوات

من، و زخمهای پشتم از شلاق

من، و سیلی خشمی که سکوت می کند بر صورت

تصویر تمام من شده ای

روی اقیانوسهای بی پایان

وقتی که خم می شوی و

تا اکراه فرار

مرا، من، و تمام زخمها را

بالا می آوری، روی پشته های خیس

من می شمارمت هنوز

با انگشتان رُسته ام کف آسفالت

شاخه هایت بوی باروت می دهند

گوش هایت طعم خون

و چشمهایت، وایِ چشمهایت ، وایِ مارهای پیچ خورده ی آفتاب،

آتشفشان مرگ می پاشند

تو لاشه ایستاده ای

بر مساحت چادرها

و پاهایت از قطر زمین

بیرون زده تمام هوس های آوارگی را

اینجا کسی می دود با دستهای گِلی

و نفسهاش،

بخار مرداب کف جاده های تن توست

 تخریب سایه های روی سرم ای

تو، تو با کبودی مشتهات

تو، در سرود جنگل سوخته ی آرزوهات

ترا، تو، با چشمهای باز نابینا

آفتاب می شود همه ی شبهای مست

به دیربازی گل های هست و نیست

نه، من از پرواز نمی هراسم

که پرهای زیر بالشت

عصیان دردهای این خاک است

می پرانم، می پرانم

گنجشکهای سرت که شاخه می کنند

روی انگشتهای در چشمم

پایت را بیرون می کشی از زمین

و آسمان با تو بال می گیرد

آتش می شود ستاره را

با بوی باروت تنم

دست می کشی، و تمام جاده ها

از قدس تا نینوه می سوزند

و خواب می بینی

مرگ مرغان مهاجر را

بر کرانه ی رود و قله های بی عبور

تو، من، رُسته ایم

همینجا در آغوش قارچ های بی رحم

و پاهایمان را در عرض زمین

جا گذاشته ایم،

ما هر شب در هر سکوت

…در لحظه ی تولدمان مرده ایم.

شادیار عمرانی (شورش رها) 21 خرداد 92 – ترکیه

Forest Fire by Denis Taraskin

Forest Fire by Denis Taraskin