Leave a comment

مرگم می خواستی و حالا من مرگم

سوراخ که کردی درد داشت. آنقدر شکل من بودی که از این سوراخ،  من آینه ی دردناک خودم بودم بی تو. گفتی شیرین است، تمام شیرینی ها از آنِ تو باد که این درد تلخ است. می سوزد، می کُشدم، زنده ام می کند، می کُشدم، حتا اگر چشم ببندم و لبخند بزنم که دوا نمی خواهم. درد دارد و سوراخ است. و این حفره را که پر کرد، پرم کرد از من. از منی که خود من بود و می شد دوستش داشت، می شد دیدش و چشم نبست. کم بود و زیاد بود و من بود و همینی که بود قابل دوست داشتن بود. و وقتی چشمهایش را از من دزدید که پر از اشک بود، می دانستم حادثه ای رخ داده است که شاید هرگز تکرار نشود. تو هنوز با آن درد هستی، و من از خودم پر شده ام با تمام دردی که نمی بینی و اصلا دوست داشتنی نیست.

 

image

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: