Leave a comment

قلم آزاد یک ساله شد

 

وبلاگم یک ساله شد. این اولین پستی بود که سال گذشته، بعد از هفت سال دوری از وبلاگ نویسی نوشتم. برای چند ساعتی از بیمارستان به خانه آمده بودم و مهیا می شدم برای ده روز بستری. بانی شروع مجدد وبلاگ نویسی ام کسی بود که اثر انگشتش در جای جای زندگی من، منِ امروز و هر چه هستم، جا مانده. دوستی که بیشتر از دوست است، رفیقی که بیشتر از رفیق است، و کسی که بیش از هر کَسم است. کسی که در سخت ترین روزهایی که باید شمارش معکوس ساعت ها را می نوشتم به من امید زندگی داد، انگیزه ی بودنم شد، و باعث شد تمام تمرکز آن روزهایم را ،حتا در سخت ترین روزهای بیماری، بر نوشتن بگذارم. شادیارم تبدیل به شورش شود و زندگی را دوباره از صفر بسازم. کسی که اگر نبود، حامی ام نبود، مشوقم نبود، در کنارم نبود، امروز هم من نبودم. و شادیار در اوج یأس در همان پستوی اتاق و حمام آب گرم چشمهایش را می بست و در صفر خود صفرش را ابدی می کرد. کسی که زنده بودنم را مدیونش هستم. 
امروز، بعد از درست یکسال شاید بهانه ای باشد که از او، که حالا قاره ها دور است و فاصله هایمان رو به ابدیت گذاشته، تشکر کنم. برای همه ای که بود و من هرگز نتوانستم جبران کنم. حتا همین وبلاگ را با پشتکاری دائما به روز کنم و وبلاگنویسی کنم نه لینک گذاری. شاید باورش از من بیش از من بود، و توان من از منِ همیشگی کمتر. 

دلم برای آن روزها، آن روزهای خیلی سخت مردگی، تنگ شده است. دوست ندارم از آن فاصله بگیرم و دغدغه ی نان و سرپناه من را از خودم دور کند و در خودم درگیر. شروع این وبلاگ یکی از تاریخ های ماندگاری بود که خودم، بی وجود این دوست، کمترین نقش را در آن داشتم. در همان اولین پُستم، که ظرف کمتر از پنج دقیقه، سراسیمه نوشته بودم، این را خواندید: 

«تازه از بیمارستان برگشته ام و باید ساکم را برای یک هفته کامل بستری ببندم. در این فرصت چند ساعته وسوسه شدم که دوباره وبلاگی باز کنم. گرچه هفت سالی هست که از آخرین پست وبلاگی ام می گذرد و به خود قول داده بودم که دیگر بلاگ نکنم، اما امروز عهدم را شکستم. به زودی در این وبلاگ هرآنچه را خواهید خواند که منع شده اید. اینجامکانی برای هر سخنی و هر نوشته ای خواهد بود. تابو ها را خواهم شکاند و سانسور سانسور خواهد شد. 

شاید اینجا سکوتمان بشکند

شاید اینجا بدانیم که هستیم»

بعد ده روز که بازگشتم نه مویی به سرم مانده بود و نه نایی به تنم. نه چندان خبرهای خوشی داشتم. اما… امروز بعد از یک سال سالم و زنده ام. ساعتها راه می روم و فربه شده ام. و در هر دم و بازدمم به یاد می آوردم که چه کسانی به من روح حیاتی دوباره بخشیدند. 

متشکرم…متشکرم..متشکرم…
https://freepentalk.wordpress.com/2012/06/17/my-reviving-sunday-یکشنبه-ی-عزیز/

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: