Leave a comment

همه دلتنگت می شوند…ولی من…

بعضی صداها در تو جاودان می شوند، بر سیستم عصبی تو لانه می کنند و به شدت قادرند فعالیت غدد درون ریز و برون ریز را بالا برده و موجب ترشح بیش از پیش هورمونها و تصحیح گردش خون در بدن تو شوند؛ کاری که علم پزشکی و داروسازی با تمام دست آوردهای پرهزینه اش گاه در آن عقیم می ماند. بعضی صداها شفا بخش اند حتا اگر این اصوات از روح و عشق تهی باشند. من اصوات زیادی را این روزها کم دارم. اصواتی که هر یک بخشی از زخمهایم را التیام بوده اند. اما، صدایی امروز به من جان بخشید که گرچه کوتاه و مضطرب بود، شفا بخشی اش را اثبات کرد. لبخند به صورتم نشاند و کمک کرد برای چند دقیقه کوتاه بغضم را فرو ببلعم و فقط گوش کنم و حتا وظیفه تکرار واژه کسل کننده “دوستت دارم” را از زبانم بگیرم و به قلبم بسپارم تا گوشم همه ی امواج آن صدا را به خونم بریزد. باید حالا سکوت کنم تا این صدا با جادویش در روح و جسمم بماند. بماند. بماند. معجزه ای کند. معجزه. و زنده ام کند. زنده. رفیق! همه دلتنگت می شوند، اما من در این روزهای سیاه ذره های حیاتم را می بازم. باور کن. … این را هم نگفتم و گوش دادم.

روزهایی که دلتنگ می شوم،  شعرهایت را می گذارم که از اول به آخر بچرخند و بچرخند و بخوانی و بخوانی، و من یک دل سیر گریه کنم. درست مثل همان وقت که تو شعر خواندی و من گریه می کردم و نمی دانستم چرا. اگر چیزی در این دنیا باشد که دلم برایش تنگ شود و بگویم حاضرم باز زنده شوم و تمام آن مصائب را صدبار بیش تحمل کنم، همین صداست. مهم نیست ریه های تو خون را از قلبی می گیرد که جای دیگری برای حادثه دیگری یا چشم دیگری می تپد و این صدای معجزه گر را می آفریند، من همیشه دلتنگ این صدایم. و حتا قاب عکس روی میزم که ساکت به جایی از اتاق خیره شده که من در دیدرسش نیستم گاهی با سکوتش فریاد می کند که صدایم را پس بده. که این دو تنها چیزی هستند که از تو دارم. و این دو تنها چیزی هستند که دارم. رفیق! همه برایت دلتنگ می شوند …ولی من دلم همیشه تنگ است که تو برای من همه ی همه ای. بهانه ای برای آغاز روز. بهانه ای برای جنگ با تمام عقربهایی که بی رحمانه احاطه ام می کنند و هر ثانیه به من گوشزد می کنند که در این مبارزه بازنده ام و بهتر است در اوج خداحافظی کنم تا در عجز تخت خواب سفید بیمارستان که دیگر چشم تو را سوی دید من نمی کنند و دیوارهای سفید را آیینه ی روح سیاهم.

گفتن بعضی حرفها همیشه زود است و همواره دیر. زودتر از آنچه فکر کنی دیر می شود و باز این لبها باید دوخته بمانند و می دانم که روزی خواهی دانست که آن روز دیر نیست گرچه دیر شده است. و من آن روز دیگر گوشی نخواهم داشت که صدایت را بشنود. من همین را دارم امروز، صدا، صدایت، و یک شادمانی عمیق که تو خوبی، خوشحالی و دلت گرم  است ، می تپد، و آینده ای به طولانی مرگ من پیش رویت.  رفیق! همه دلتنگت می شوند…ولی من حتا وقتی هستی دلتنگتم. و اسیر نفرینهایی که به تمام جاده ها و پاسپورتها و ویزا ها و زندانها و سازمان ملل و دریاها و بلیطهای هواپیما و پلیس گمرک و حساب بانکی و سوء پیشینه و تاریخها و شناسنامه ها و بیمه ها و وکلای مهاجرت و وثیقه ها و پناهندگی و قسط  خانه و حکم دادگاه انقلاب و تلفنهای یکطرفه و محضرها و قوانین مدنی و دادگاه خانواده و  حق یکطرفه طلاق و تضییع حقوق زنان و عشقهای دیروز و غمزه های فردا و حبس و قرصهای دیپرشن و بیماری و بطریهای خالی ویسکی و شرابهای قرمز و خستگیها و تاولهای دست و تنهایی و این دنیای پر از مانع می کنم. من اسیر خودی هستم که دیگر برای رهایی از آن باید تیغ از کشوی پدرم بدزدم! رفیق مهربان من! مرا نخوان و زیبا و شاد باش و امیدوار به آینده ای که قلبت را گرم خواهد کرد و خواهد لرزاند. امید داشته باش که این روزهای من سیاه است، نه به سیاهی روزهای هر زنی. به سیاهی شبهایی که کسی ندیده و نخواهد دید. من صبورم، و این تنها افتخاری است که هرگز کسب کرده ام. مرا نخوان که رنج من در سکوت هرگز لب باز نمی کند.

رفیق! همه دلتنگت می شوند … و من دلتنگت بوده و هستم.  دلت نسوزد، دلت تنگم نخواهد شد

فقط با من به صدا گوش کن :

ما جسد های متعفنی بودیم

با دنده هایی که دود می کنند_ لهیده روی پتک مضطرب زمان

کبودهای انتهای لبخند

وقتی می آیی ای مهربان

فانوسها را بشکن

تجمع می کند تمام ابرهای جهان در من

گیرم بال می زدی نفس می گرفتی از سوی قطبهای شکسته ی در من

وقتی می آیی ای مهربان

فانوسها را بگیران_ چشمهایت را فرو بریز

دقیقه ها زخم اند  ساعتها بخیه می شوند تقویم آتش گرفته می چکد سنگین روی این روز

وقتی می آیی ای مهربان

فانوسها را بشکن- بخواب- پایان شو

از مرزهای انتهای سینه

و آن مرد

آن مرد که دستش را روی لحد گذاشته است

آن مرد که خمیده از پهلو_ دو تا شده شقیقه های دیوار را پر کرده با زبان دو شاخه اش

زهر می چشد از مهره های پشت سقف

تیر می کشد تیرکهای موازی چشمانش

وقتی می آیی ای مهربان

کرختی عقربه ها را تلفظ می کنی

زخمها را ویرایش می کنی

 پ.ن: یادت هست که وقتی می گفتم و تایپ می کردی جا می ماندی و غر می زدی که چقدر تند می گویم؟ تو از من هم تندتر حرف می زنی و من  با صدای تو باید بدوم. حالا بخند!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: