Leave a comment

نه درد دارم نه دل…درد دل نمی کنم

به یارانم… که ما این روزها تلخیم

“بعضی شبها منتظری. بعضی شبها می دانی کسی در انتظار تو نیست. و بعضی شبها، شب نمی شوند. آنقدر کش می آیند تا یا خودشان را بکُشند یا تو را. خوب می دانی آن شبها کِی می آیند، چون تو زیاد می دانی و آنکه خیال می بیند که زیاد می داند رنج می بلعد و اشک می گوید. و من خوب می دانستم که حتا اگر صد بار هم مرا بخوانی آنگونه می نمایی که هرگز نخوانده ای و یا نفهمیده ای چون تو زیاد می فهمی. و کسی که خیال ببیند که زیاد می فهمد، دل قورت می دهد و سر می گرداند.

 و ما گروه گروه خیال می بینیم. یا خیال فرار از تلخیها یا خیال فرار از شیرینیها. دیگر همه چیز برایمان عجیب است. صداقتها عجیب است، محبتها عجیب است. باید فرار کنیم. ما توهم مارهایی در آستین داریم که جای نیشهای پشگانی هستند که کشته ایم. و دوای ما تلخیهای آنچه هست که پشت ویترینها فقط می توانیم تماشا کنیم. آن یکی رسالة الوداع می نویسد، آن دیگری به انتقام پاکسازی شدن از هیات علمی دانشگاه با سر خود را به دام گرگ می اندازد که بیا، بیا، مرا بگیر، مرا بکش خسته ام. و من که اینجا باید دائما ساعت نگه دارم که کِی فلانی می رود و کِی فلانی دیگر نمی آید. و آن فلانیِ دیگر کجا چشمهایش را می شوید و تخیل مخدوشمان کِی تمام می شود.

می نشینم و ساعتهایی که به آخِر خم می شوند تا دستانشان را زودتر به خاک بزنند می شمرم. من تخیل تلخ می کنم به کام شیرین خیال پردازان، و همه چیز را از فرش زیر پا تا دیواری که بدان تکیه می دهم می بخشم به تمام فاصله هایی که مرا به هیچ می انگارند. می دانم که وقت کم است حتا اگر زبان سرعتش را ببلعد و سکوت با همه چیز بازی کند. و آن یکی هرگز نمی خوابد و به انتظار مرگی که چون من زیر پرونده اش تاریخ نزده، وصیت می کند. و من باز باید جگر به نیش بکشم و لبخند روی صورتم نقاشی، و حتا منتظر نباشم کسی بپرسد تا آخرین ساعتت چند روز دیگر مانده؟ کِی می میری؟

حاشیه، حاشیه است. و ما به تخیل متنهای حواشیِ پس از مرگ ِحاشیه های در متن عادت داریم. و امیدهای واهی از تخیلمان جوانه می زند به درونمان سر و ته: فردا هست، امروز روز من است. و حالا وقت فراموشی است. انگار قرار است همیشه باشیم، همیشه باشند. روزمرگی شده ایم. و خودمان هم خودمان را در نمی یابیم و تخیل می کنیم که همیشه زنده ایم. ما هر لحظه با مرگ زنده ایم و حتا فریاد نمی زنیم که آی فلانی! تا زنده ام مرا بخوان! تا زنده ام مرا بنویس! تا زنده ام تخیلم باش! تا زنده ام وقتی نمانده…

و روزهای من هر روز شب می شود و شبهایش کش می آید از دریاها رد می شود به آن سوی زمین می رسد از آنجا می چرخد، می خشکد، باز قاره ها طی می کند و می رسد دوباره به شبی که در من است. یا من در خوابم، یا وقتی همه خوابند من بیدار. قرار است قرنها و هزاره ها بی تحرک بخوابم. قراری که صادر شده است و حق تجدیدنظر را هم به من نداده است. و من نیز در تخیلی تلخ عادت دارم که نداشته باشم، و این حاشیه های پررنگ تنها جایی است که مرا سکنا می دهد. من می دانم که تلخم، و تو می دانی که در رویا شیرینی، و ما همه مان، خوب می دانیم که فرار می کنیم از حقیقتی که در ما می سوزد. به تخیلهای تلخ و شیرین دهانهایمان گس شده؛ یک دوربین به من بدهید، می خواهم از آینه نیز فرار کنم و آخرین چهره ی تخیلم را رنگی بکشم، شاید دوستم بدارید.”

شورش رها – دوازدهم شهریور 91

 

 

 

 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: