Leave a comment

تو این را نمی خوانی

–          کاهگلها هم بو گرفته اند

                           می دانم

: شبهای ما یکی نیست

وَ این باران

از آسمانِ صافِ تو نمی چکد

—-

خسته خواب می دید

و شنهایش می ریخت

از دهلیز بالا

به دهلیز پایین

قلب تهی می شد، پُر

با شماره های شصت تایی

—-

: انگشت بریده ام، پسر

این خون چشم نیست

و صدای شیروانی

سرود داوود نمی خوانَد

—-

کتاب باز کردیم

بد آمد مثل شبهای سوزناک دی

—-

: راستی، من هنوز برهنه ام

و کفشهایم

بوی گِلهای خونمرده ی زخمهایت را می دهند

—-

طاق باز

طاق بسته

و چرخش ساعت

که شصت تایی ضربه می خورد

راست، چپ، چپ، چپ

—-

:من نگاه نمی کنم

راحت بمیر

–          موهایش را طلا بسته

حالا حنا

اینجا با خوابهای من رنگ زده

                                  زیباست؟

: به رنگ خوابهای من است

دلتنگ نخواهی شد

—-

چقدر ما کم حرف می زدیم

—-

: من انگشت ندارم، پسر

خط می زنم

پل می زنم

بوی کاهگل نیست، آب لجن بسته

و پشت آن درختهای دور

لکاته ها صورتی سور می زنند

                     چشمی می چرانند

                             انصاف می درند

—-

پنجره ها را نبستیم

او تمام ذره های منفصل را

از پشت شیشه می شکافت

من دروغ از سقف می بافتم

—-

_ بیا تاب بخوریم

مرگ ما را خورده ، انتقام می گیریم

—-

سر بالا

سر به زیر

من تاب می آورم

—-

: این آخرین چرکی ست که می شویم

نگاهم نکن

من انگشت ندارم

و تمام نامه هایم را

خاک خورده است

—-

حرفی نداشتیم، مغزمان

بوی استفراغ واژه های متأخَر می داد

هیچ وقت وقت نشد

سنگها صدا می دادند

و ملافه ها … که صبر را

نفرین می کردند

—-

: تو خواب نمی بینی؟

من رویای انگشتانت را

زیر سر گذاشته ام

_ هنوز بوی گِل می آید

از لای مژگان تاب خورده ات

تاب نمی یاری

: نه؛ آسمانِ ما یکی نیست

                          اشتباه می کنی

اینجا خون هم-مسیرِ ستاره هاست

آنجا، تو می درخشی

می دانی؟ من رد پشه ها را گرفته ام

از لای چشمهای جادوگری

بازوی چپت را خورد،

                         من دیدم

—-

ما زیاد می دیدیم

الوارهایی که سدمان بود

من دلم صدا می خواست

گوشم چشم سفید بود

تو خواب بودی

—-

: و هنوز یادم هست

من تمام سفیدیهایت را

خیس می دیدم

_ بوی کاهگلهای نم کشیده می آید

تو داری می گندی

: نه، هنوز به پاکی عریانی تو

خوابِ پرواز می بینم

پشیمان نیستم

رویای تو،

رطوبت غمبار پاییز دارد

بهار را با

خاطره ی گِلهای چرک کرده ی پشت چشمهایم

تقسیم کن

قسم می خورم طنابی که بافته ام

مرا از سقف

خواهد تاباند

و آسمانِ تو دیگر

صاف… نخواهد چکید.

دوم سپتامبر 2012، ساعت 3:20 صبح، شورش رها

by Corrine Bayraktaroglu

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: