Leave a comment

آنچه شما نمی دانید- قسمت دوم- اسامی آمیزشی

فکاهه زیباست. و هر چیز فکاهی شادی آور. اینکه شادی از کجا می آید و اصلا چه هست من که هرگز ندانستم. گاهی شادی چیزی بود شبیه صدای شیهه ی اسب.که در اثر تخلیه ی شدید هوا از ریه ها به سمت نای و برخورد آنها با تارهای صوتی تولید می شد و چنان خفه کننده بود که مجبور بودم دهانم را تا آخرین حدی که فَکم اجازه می داد باز کنم.و در تمام مدت تخلیه ی این مقدار زیاد هوا نفس نکشم. گاهی شادی در حرکت سریع و انقباضات عضلانی شدید دستها و حمله ی آنها به سمت هم گویی که می خواهند به هم سیلی بزنند ایجاد می شد و صدایی تولید می کرد مانند بهم خوردن دو سنچ یا نه بهتر بگویم مثل برخورد قطره های تند باران بهاری روی کانال کولر. شادی چیز ملال آوری بود. البته نه همیشه. آن زمانهایی که  تبدیل به اسم یا صفتی می شد که به من هویت می داد. مثلا می گفتند: آهای چقدر شادی! که البته منظورشان آن نوع شادیهایی که ذکر کردم نبود بلکه مستقیما کارکرد مغزی من را مورد هدف قرار می دادند. به عبارتی این مفهوم در آن “شادی” مستتر بود که آنقدر در جمجمه ام مغز کم یافت می شد که با هر تکان همان صدایی ایجاد می گشت که هنگام برخورد دو دست بهم. با تمام این اوصاف من شاد بودن را دوست داشتم. هر چه بود بهتر از درد سر بود.  گرچه هر دو هدفشان از بین بردن مغز من بود اما دردسر مفاهیم پیچیده تری داشت که رزم با آن را دشوار تر می کرد. 

و شما اصلا گمان نبرید که می دانید دردسر چیست. شاید برای همه ی دردهایی که کشیده اید ابزار و ماشینهای اندازه گیری زیادی وجود داشته باشد که بر حقیقت آن درد صحه بگذارد. اما دردهایی هم هست که قابل اندازه گیری نیستند. در ظاهر شاید اصلا وجودشان انکار شود چون دردی که ناله ای به همراه نداشته باشد حتما درد نیست. من حتا در جهالت کاربردی  خودم هم می دانستم که این باور غلط است. برداشت من از دلیل دردهای بی صدا تنها وجود دو علت بود:مبتلا به درد یا بلد نبود داد بزند، و یا داد زدن بلد نبود. این دو اصلا به هم شبیه    نیستند. چون هر دادی شبیه داد دیگر نیست. مثلا دادی که مفهوم عدالت گستری دارد چه شباهتی دارد به دادی که مردی بر سر زنش می زند ؟ یا وقتی که بابا نان داد شبیه وقتی بود که همکلاسی دانشگاهم به استادش داد؟ حتا گمان نمی کنم که خود دو سوسور هم می دانست چند مدل داد در کدام معادله ی دیسکورسی می تواند جای کدام پروپوزیشن بنشیند و به چه دادی ختم شود. با تمام تنوع معنایی و مفهوم کانتکستی، داد یکی از کاربردی ترین کلمات بود. افعال بود. شخصیت داشت پس حتما یک چیزی بود. اما وقتی صحبت از دردسر می آمد داد گاهی بود گاهی نبود. و این عملکرد کسوفی-خسوفی اهمیت وجودش را کمرنگ می کرد. 

 

حال آنکه ماهیت دردسر چیزی ورای انتزاعات زمینی است. بله! پس شما که هنوز گمان می کنید زنده اید نمی توانید ماهیت اصلی و متداوم دردسر را بفهمید. البته اینکه این فهم از حیطه ی درک شما در حال حاضر بیرون است، بدان معنا نیست که من نخواهم به شما بفهمانم که نمی دانید دردسر چیست. دردسر من درست وقتی مفهوم پیدا کرد که مُردم.  

 

یادم نیست چگونه مُردم. یعنی یادم هست بعد از مُردنم چه شد ولی حالا به شما ارتباطی ندارد. این مهم است که بدانید دردسر یعنی چه. 

 

خوب! من وقتی مُردم فکر کردم نمُردم. یعنی ترجیح می دادم فکر کنم که بقیه کَر و کور شده اند. دلیلش هم اصلا ربطی به تعلق خاطر من به رمان کوری نداشت. چون خیلی زود فهمیدم   که خوزه ساراماگو هم تا قبل از اینکه بمیرد چیزی از مرگ نمی دانست.  همانطور که داشتم بهت زده به دنبال  سرنخی برای کسب تکلیف جهت گزیدن کاربردی جدید می گشتم کسی به سراغم آمد. این کس که کس نبود یعنی بود اما یک خانم آقا بود، گویا تنها برای احراز هویت من سر و کله اش پیدا شده بود. و این یعنی دردسر. این خانم آقا با سری کوچک، دهانی  دوخته، سینه هایی به خوشمزگی آلبالو_ اینکه چه مزه ای بود من نچشیدم اما عملکرد آلبالو در مغز من موجب ترشح زیاد آب دهانم می شد و این دقیقا تاثیری بود که دیدن سینه های خانم     آقا بر بزاق  دهانم گذاشته بود؛ شاید شما با دیدن او طعم مثلا طالبی یا هلو یا سیب درختی، یا حتا بادمجان دلمه ای را احساس کنید، این دیگر بستگی به تربیت شما و تاثیرات شیمیایی اسیدها و بازها بر شما دارد_ و البته خایه های بزرگ شبیه نارنجک که شاید کم لطفی باشد اما آن نارنجکها به چشم من به اندازه ی توپهای تزیینی میدان توپخانه بود، گرچه چندان هم تزیینی به نظر نمی آمدند و کارکرد تخریبی آنها در هنگام انفجار را می توانستم به راحتی تخمین بزنم. با ترشح زیاد آب دهانم که یادم می آورد باید تابستان باشد گمان بردم که به جزیره ی برهنگان تبعید شده ام. و بلافاصله آهی کشیدم که چرا اینهمه مدت از تبعید و همنشینی با برهنگان وحشت داشته ام. نیشِ بازم به زودی روی صورتم ماسید وقتی که خانم آقا پرسید: “نام؟” 

 

سخت ترین سوال زندگی شما همین باشد. شمایی که حتا نمی دانید اسمتان چیست. پیش از آنکه خانم آقا از من نامم را بپرسد من هم خیال می کردم اسم دارم. اما هر چه فکر کردم یادم نیامد. یعنی یادم می آمد اما به یک اسم واحد نمی رسیدم. اصغر. سوسن. سوگل، سید رضا، تهمینه، جوجو سکسی، کله پوک، کونی، براد پیت، بی شعور، ،…تعدادش زیاد بود. خانم آقا دوباره پرسید: “نام! مگر شما چند تا اسم دارید؟” من که می دانستم “من” هستم اما این منِ من هر جا یک اسمی داشت. مثلا وقتی ماشین لباسشویی مادرم را تعمیر می کردم می شدم اصغر. دوست دخترهایم به من می گفتند براد پیت. اما هر وقت دعوایمان می شد می گفتند کونی. وقتی برای کمپین زنان کتک خورده فعالیت می کردم اسمم تهمینه بود. اما وقتی برای رساندن خواهرم به مدرسه خواب می ماندم پدرم مرا بی شعور صدا می زد. یک مدت هم تصمیم گرفتم دوست پسر بگیرم. و چون خیلی دختر بودم و شاید طعم من یاد آور جوجه ی بریانی بود، دوست پسرم به من می گفت جوجو سکسی. البته این جوجو با طعمهای مختلفی که در خیابانهای مختلف می گرفت عوض می شد. مثلا در جردن می شدم آلیس سکسی، در کنار پارک ملت می شدم نی نی سکسی، چهار راه کالج اگر می ایستادم اسمم می شد ففر سکسی. در مهمانی ها هم طناز صدایم می کردند. شوهر که کردم شدم سوگل. شاید چون عملکردی شبیه آب گل داشتم، چیزی در مایه های گلاب. اما هر وقت که یادم می رفت به روی خودم نیاورم که مغزم از مغز شوهرم پر تر است بلافاصله نامم به کله پوک و احمق تغییر می یافت. البته قدرت مغز من آنقدر بالا بود  که بتواند در آنِ واحد بر اساس عملکردی که در آن موقعیت باید داشته باشم نسبت به اسامی خودم واکنش نشان دهم. 

 

با این حال خانم آقا گیج شده بود. تمام اسامی ای که گفتم را در لیستی که در دستش بود جستجو.کرد. و متناظر با هر یک میلیونها ورودی یافت. برای بار سوم پرسید: “یک نام بگو فقط”. و من با اعتماد بنفس گفتم: “من.” تا آن روز باور داشتم که بسیار شبیه من هستم. اصلا صورتم با صورت من مو نمی زد. و این من با من همه جا امده بود. پس لابد من همان “من” بودم. دردسر بالا گرفت. هیچ نامی با عنوان “من” در طومار موجودات خلق شده پیدا نشد. خانم آقا که بسیار گیج شده بود از من خواست تا از جایم تکان نخورم. و با شی درازی که به یکباره از روی سرش مثل آنتن موبایل صا ایران بیرون زد گزارش داد که : “اسرافیل جان، عزراییل گزارش می دهد. صور را به صدا در بیاور. پیدا شد.” تازه آن روز فهمیده بودم که من چقدر خاص هستم. یا بعد به قول خود خانم آقا عزراییل من اصل جنس بودم. تنها کسی که فهمیده بود که هرگز نفهمیده است. آن وقت بود که به ندانستنم مباهات ورزیدم. 

 

اما این دردسرها تمامی نداشت. مشکل پیچیده تر از این حرفها بود.

 

ادامه دارد….

 

پایان قسمت دوم- شورش رها

 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: