Leave a comment

آنچه شما نمی دانید – قسمت اول: آدمهای کاربردی

سلام! البته هنوز باید کمی فکر کنم. مدتهای مدیدی است که به معنی این کلمه می اندیشم و چیزی دستگیرم نمی شود. اینکه آیا واقعا اولین چیزی که آرزو می کنم سلامتی شماست، و یا  ریشه های نامشخص عربی من که نمی دانم کی و کجا به سرزمین اعراب وصل شد به من دیکته می کند که سلام بگویم تا مخاطبم تسلیم شود و مجبور باشد به من گوش دهد یا پاسخم را بدهد، در حقیقت نوعی اعمال زور ملایم در لفاف مفهوم چندلایه ای یا به قول خودمان دو پهلویی، و خود بزرگ قلمداد کردن با التزام متداوم به هر سه فاز نظریه ی هال، که تنها متری باشد برایم تا جهان را با آن اندازه بگیرم و از دیدگاه یکی از همان از ما بهتران به عوام الناسی که شاید خیلی هم بیشتر از من بدانند ولی این یک قلم جنس را ندانند فخر بفروشم، یا هر تحلیل روشنفکرانه ی دیگری که شبیه باگهای کامپیوتری از یک درایو به درایو دیگر می پرند، اصلا یادم رفت چه می خواستم بگویم. کلا سلام، حالا می خواهید فکر کنید که خاطرتان خیلی عزیز بوده یا ترفند من برای اجبار شما به پاسخگویی تفاوتی نمی کند. همین که تا همین جا مجبور شده اید مرا بخوانید یعنی سلام من کار ساز بوده است.

البته من بیشتر از سلام حرف برای گفتن دارم. اصلا در پی آن نباشید که خودم را معرفی کنم، و ذره ای هم گمان نبرید که احترام به مخاطبم برایم اهمیت دارد. من صرفا باور دارم که احترام در حلقه ی بسته ای از عرفهای دست و پا گیر تعریف می شود و تعاریف ،خود، ساخته ی ذهن بشر اند. و اینکه آیا اصلا من بشر بودم یا هستم یا اصلا هرگز به حساب خواهم آمد، همه زاییده ی باورهایی ست که با الگوهای ذهنی ای که جامعه ی شما در بستری متاثر از افسانه های تخیلی قرون قدیمه سینه به سینه نگه داشته اند و امروز به خورد شما می دهند تعریف می شود. در اصل من تعریفی از خودم نداشته ام. باورش سخت است؟ نه چندان. شما هم قابل تعریف نیستید. حتا اینکه یک انسان اید و در زمره ی پستانداران هستید و انسان یک پستاندار ناطق است یا متفکر خود تعریفی در چهارچوب اصولی قراردادی است. من انسانهایی را می شناسم که دم دارند، پستان هم ندارند، و فقط تخم می گذارند، و بر روی زمین می خزند. اصلا هم موجوداتی تخیلی نیستند. فقط کافی ست که خوب اطرافتان را نگاه کنید از این نوع انسانها زیاد می بینید. نه! دنبال من نگردید. من نه موجودی خاص هستم، نه دیوانه ای یاوه گو، نه انسانی بی بدیل. اینکه من اصلا موجودی باشم هم ساخته ی ذهن شماست. شما خیلی چیزها را نمی دانید. آن چیزهایی که شما نمی دانید من هم نمی دانستم، تا روزی که فهمیدم شما چه چیزهایی را نمی دانید. اصلا تا وقتی که نفهمیده بودم که نمی دانم اصلا نمی دانستم که فهمیدن یعنی چی.

این که زنده هستم یا مرده، مرد هستم یا زن، جوان هستم یا پیر، ایرانی هستم یا عرب یا یونانی یا رومی یا انگلو ساکسون، …ببخشید اینها اصلا یعنی چه؟ باز به تعریف رسیدیم؟ من حوصله ام سر رفت. اصلا بگذارید بگویم شما چه چیزهایی نمی دانید:مثلا نمی دانید که اسمتان چیست. شما هرگز نفهمیدید اسمتان چه بوده. و بدتر از آن نمی دانید که چه موجودی هستید. حالا همینقدر که باور کرده اید وجود دارید جای شکرش باقی است. من تازه فهمیده ام که وجود هم نداشتم. من شبیه من بودم، خیلی شبیه. آنقدر که هربار خودم را در آینه می دیدم فکر می کردم چقدر به من شباهت دارم نکند خود من هستم؟! شکل در آینه دائما عوض می شد اما من همچنان در توهم آن بودم که اویی که در آینه هست من هستم و من بسیار شبیه خودم هستم. شباهتی که در موقعیتهای مختلف بنا به تغییرات ژئوفیزیکی،شیمیایی، و بازخوردهای فردی از دیگر “من” هایی که آنها هم باور کرده بودند “من”ِ خودشان هستند تغییر ماهیت می داد.

من عملکردهای مختلفی داشتم. یعنی اثربخشی من در ماهیتهای متفاوتی بود که بذاته داشتم. البته گمان می کردم من تنها من ام و همینی هستم که هستم. اما چهره ی یکسانی که در آینه عکسها می دیدم به چشم من یکسان بود و از دید دیگران متفاوت. البته می شد این پدیده را با تئوریهای نیچه، اکوییزیشن چامسکی، ارتباطات جامعه محور بلومر و حتا نظریه ی نسبیت عام انیشتن توجیه کرد. ساده تر بگویم ماهیت چندگانه ی من اینگونه بود که مثلا گاهی شبیه دیوار بودم، هر کسی خسته می شد به من تکیه می داد و یا دستش را به من حائل می کرد تا رفع خستگی کند، برای بعضی چهارپایه بودم که خوب موارد استفاده ی زیادی داشتم: مثلا برای آنکه دستشان به آخرین طبقه ی کمد برسد روی من می ایستادند، خسته که می شدند روی من می نشستند، موقع کار پاهایشان را روی من می گذاشتند. گاهی هم اگر کیسه ی آشغالشان چکه می کرد روی من می گذاشتند تا آب آشغال کف زمین نریزد. برای برخی دیگر من نقش سایه را بازی می کردم، وجودم تا زمانی که پشت سرشان بودم احساس نمی شد و اگر زاویه ی تابش نور تغییرمی کرد و من جلوی آنها می افتادم نگاهی به من می کردند و به خود می گفتند آه، چیز مهمی نیست، سایه بود. برای برخی شبیه قلک بودم. این تعداد ارزش زیادی برایم قائل بودند و من را بالای طاقچه می گذاشتند و دائما در من سکه می انداختند، اما این ارزش تا روزی که نیازشان به چیز دیگر معطوف نشده بود ادامه داشت. به محض بروز نیاز من را می شکستند و مطمئن بودند با قیمتی ارزانتر می توانند بعد ها لنگه ی من را بخرند. برای گروهی هم من آفتاب بودم، ترجیح می دادند دور باشم اما همیشه باشم و تنها زمان بیکاری که کیفشان کوک می شد و می خواستند برنزه شوند تا به دیگران پُز بدهند مستقیما سراغ من می آمدند و دائم تکرار می کردند: “بسوز بسوز”. البته من کارکردهای دیگری هم داشتم از دستمال کاغذی بگیر، تا شامپو و کرم پودر، یا حتا دستگاه فتوکپی. این که کارکردهای من ماهیت مرا در ارتباط با دیگران مختلف می ساخت خودم را شاد نمی کرد، فقط یادم می آورد هنوز زنده ام. درواقع من با هویتی اینگونه نسبی و وابسته به برداشتهای دیگران زندگی می کردم. و گاهی فراموش می کردم که من تنها یک شکل داشتم. همانی که هر روز صبح در آینه ی دستشویی می دیدم و به نظرم پر انرژی و جذاب بود. کم کم فهمیدم این شکل واحد تنها توهمی بود که داشتم و باید باور می کردم هویتم در ماهیت کاربردی ام که دیگران تعیین می کردند خلاصه می شد. من حتا وقتی مُردم نفهمیدم کی بودم، چی بودم، و تعریف واحدی از خودم نداشتم.

البته من هم مُردم. خوب! همه می میرند. کلا هیچ چیزی زنده نمی ماند، از ستارگان و ابرغولهای سرخ و تبدیلشان به کوتوله های سفید و مرگشان در قلب کهکشانهایی که جنازه کش میلیاردها میلیارد اجرام مرده و سیاهچاله ها هستند گرفته، تا ریز اتمهای در شرف شکست.  شما حتا نمی دانید می میرید. همه تان خیال می کنید مرگ یک شوخی است که برای دیگران رخ می دهد. من هم تا پیش از آنکه بمیرم فکر نمی کردم بمیرم. یعنی دائما در نزاع با رویای مرگ بودم که هر از گاهی به سراغم می آمد و توهم اینکه ممکن است به همین زودی زود بمیرم من را بالای منبر می برد تا از مرگ مرثیه بسازم و ادعا کنم که “مرگ در پشت در است”. اما در واقعیت اصلا گمان نمی کردم بمیرم. من حتا هرگز فکرش را هم نمی کردم که پسر همسایه مان که خیلی هم خوش تیپ بود و عملکردی بسیار کاربردی تر از من در محله داشت وقتی خواست به آن سوی خیابان برود تا از بقالی یک بسته سیگار مارلبورو کوتاه برای من بخرد که با هم یواشکی زیر راه پله دود کنیم برود زیر ماشین و درجا بمیرد. من حتا وقت نکرده بودم که کارکردش را برای او شرح دهم تا نادانسته از دنیا نرود. از آن بدتر که من هرگز گمان نمی بردم روزی شاطر نانوایی لواشی سر خیابانمان که یک قرنی عمر کرده بود بمیرد. کارکردش آنگونه به نظر می رسید که بدون استهلاک باشد ولی او هم یک روز صبح مرد.  البته من خیلیها را دیده بودم که مردند. از نزدیکانم، از دوستانم، از خانواده و فامیلهایم، و حتا در ستون آگهی های ارتحال و وفات تا سر تیتر روزنامه ها که هر روز پر می  شد از اسم تازه مردگان. اما باز هم باور نداشتم مرگ واقعیتی نابهنگام و بلامنازع باشد. کلا مبارزه با باور این حقیقت آسانتر از دریافتن واقعیاتی بود که نمی دانستم. اما من هم مُردم. و البته همه ی دردسرها تازه از اینجا آغاز شد.

ادامه دارد…

پایان قسمت اول- شورش رها

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: